می زند باران به شیشه
شیشه اما سرد و سنگین
بی تفاوت ،تلخ و خاموش
شاید از یک غصه غمگین
شیشه در اوج سپیدی
خسته از دلواپسی ها
من نشسته گنگ و مبهم
می رسم تا عمق رویا
اسمان همچو دل من
خیس خیس از بی وفایی
بر لبم نام تو دارم
ای بهار من کجایی ؟
تا به کی چون شیشه ماندن
در نگاه قاب تقدیر
من همه میل رسیدن
دل ولی بسته به زنجیر
آمدم تا چشمهایت
در دلم عشقی بکارد
تو ولی گفتی که برگرد
شیشه احساسی ندارد
می زند باران هنوز اه
این چنین ،غم در دل کیست
دست من بر شیشه لغزید
شیشه هم با بغض گریست

باز دلتنگم ، دلتنگ کسی که بار ها به یاد او قلبم تپیدن را اغاز کرده است
كسي كه بارها صداي گريستنم را شنيده، كسي كه همين نزديكي ها بوده،
بارها در حضور سبزش دوستت دارم را به زبان اوردم و دست غبار الود روزگار سپرده ام

چه تلخ بود روز جدایی،روزی که اخرین نگاه سرد و
بی مهرت را به چشمان اشک الودم دوختی و گفتی:
خداحافظ و من همچنان به تو و اخرین نگاهت می اندیشم

دوست دارم
تو+عشق=زندگی
زندگی+تو=ارامش من
ارامش من -تو=دیوانگی
عشق+دیوانگی=تو
زندگی -تو=مرگ

بی تو بودن چقدر غمگینه
قسم نخورکه روزگار به کام ما دو تا نبود
به هر کی عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود
بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا که باشی دلم واست پر می زنه


نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
ساعت 17:3 موضوع |
لینک ثابت