
من براي سالها مي نويسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود




معلم گفت{الف}گفتم او.
معلم گفت{ب}گفتم با او
.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.
معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
تقدیر با من و تو نیست




یه نصیحت: مواظب خودت باش،
یه خواهش: اصلا عوض نشو،
یه آرزو: فراموشم نكن،
یه دروغ: دوست ندارم،
یه حقیقت: دلم برات تنگ شده!...
من و تو 
من میام ولی تو می ری...
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY