برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد
م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش
د که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

نوشته شده توسط شيدا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 13:54 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته است
به کدامین دلیل مبهم؟
دل تنگی همیشه ماندنی است
من می مانم و دل من
من می مانم و یاد دل تو
می دانم می دانم رفتنت را
به کدامین گناه تکرار می شود
حلقه ی بی قراری نیاز عشق تنهایی
راه فرار چیست؟
ماندنی کیست؟ چیست؟
شک و تردید پایانی ندارد
خستگی ها ارامی ندارد
همه و همه و همه به خود می نگرند
گم شده ام در پس لبخند همیشگی ام
مهربانی لکه ایست خشک شده
امنیت گم شده خود را در کدامین تقدس بجویم؟
انتها کجاست؟ سر اغاز کجاست؟
از سردرگمی خسته ام
جواب کجاست؟
نوشته شده توسط شيدا در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
باز باران بی ترانه
باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می آ ید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد آرم, روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت
بار ها خواستم ارزويي كه در قلبم نگه داشتم را برايت بگويم هر وقت از كنارم
مي گذشتي نگات مي كردم تا در نگاهم بخوني كه چقدر دوستت دارم ولي
تو بي اعتنا از كنارم مي گذشتي تا اين كه تصميم گرفتم برايت بنويسم از اين
همه بي مهريت متنفرم ولي وقتي مداد رو از كاغذ برداشتم با تعجب ديدم كه
نوشتم دوستت دارم
حالا هم مي گم دوست دارم

به دستات بگو هر گلی ارزش چیدن نداره
به قلبت بگو هر کسی تو اون جا نداره
به چشات بگو هر کسی ارزش دیدن نداره
پس :هر وقت دیدی کسی نگات کرد یا بهت گفت دوست
داره بدون تو اون گلی هستی که ارزش چیدن داری.

بي تو نه امور جهان لنگ مي شه نه بين اسمون و زمين جنگ مي شه نه
كوه اب مي شه نه اب سنگ مي شه فقط دل من واسه تو تنگ مي شه
![]()
![]()
![]()
![]()
عربي سخته انگليسيم خوب نيست عوضش فارسيم خوبه حداقل بلدم
حرفامو به زبون مادريم بزنم مي خوام حرفاي دلمو بريزم بيرون ميدونم همشو
مي دوني ولي بازم مي گم خيلي دوستت دارم

همیشه فکر می کردم اگه یه روز نباشی میمیرم . اما من نمردم داغون شدم
خیلی دلم می خواد بگم فراموشت کردم ولی نمی تونم فراموشت کنم خیلی
دلم می خواد که خوابتو ببینم ولی از وقتی فراموشم کردی و رفتی چشمام
خیسه و خواب به چشمام نمی یاد

هر وقت بارون اومد دستت رو بگیر زیرش هر چندتا قطرهای که گرفتی به اندازه ای
که تو من رو دوست داری هر چندتا قطره ای که نگرفتی به اندازه ای که من تو رو
دوست دارم حالا امتحان کن ببین چقدر دوست دارم

داره بارون می یاد اسمون دلش گرفته مثل من من از شادی اشک می ریزم
اون از غصه اخه من تو رو دارم و اون نداره ولی دیگه منم مثل اونم ![]()
![]()

به دنبال بهانه ای می گشتم تا برای تو بنویسم برای تو که استقامت کوه ها را به
تعجب واداشتی ای فرشته ی مهربان بگذار اعتراف کنم در پناه چشمان زیبای
توست که هر لحظه به زندگی امیدوار می شوم پس تو را به لطافت گلها و
مظلومیت شقایق ها سو گند می دهم مرحم نگاهت را از دل
زخمی من دریغ مکن ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

وقتی بچه بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم نهایت هر چیز همین ۱۰ تا بودیعنی
اخر دنیا همین ۱۰ تا بود مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم بابامو ۱۰ تا دوست داشم
بستنی می خواستم ۱۰ تا می خواستم ولی
الان نمی دونم اخر دنیا چندتاست برای همین می گم دوستت دارم به اندازه ی
همون۱۰ تای بچگیم

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم پشت ابرها و برات گریه میکنم . پس هر وقت که بارون اومد بدون
که دلم برات تنگ شده

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو .... قول می دم که خيلی ساکت باشم
اگه يه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمی دم که ازت بخوام بمونی اما می تونم باهات بدوم
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی
اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری





شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت :
هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست
چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي.... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري...

شايد کسي را که با او خنديده اي فراموش کني , اما
هرگز کسي را که با
یادش گريسته اي از ياد نخواهي برد.



فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم
را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من، که
خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد
برایش بنویس که دوستت دارم آخه می دونی آدما
همیشه خیلی زود حرفارو از یاد می برن ولی
یه نوشته به این سادگی ها پاک شدنی نیست
درسته که پاره کردنش از شکستن یه قلب
ساده تره ولی بازم بنویس.... بنویس........

همیشه اینقدر ساده مرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن ... !
شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد
می زند....! وتو هیچ وقت او را ندیده ای
.........

چقدر سخته توي چشمايي كه تمام عشقت رو ازت
دزديده و به جاش يه زخم همیشگی رو قلبت
هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و
نفر ت بشي هنوزم احساس کنی که دوستش
داری

احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه ..
ولي دوست داشتن از گوش
ميدوني چه جوري؟؟
وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي ديگه دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي و فراموشش کني.
ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و
مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 17:11 موضوع | لینک ثابت
بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید
گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری

نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت
![]()
كسي كه بارها صداي گريستنم را شنيده، كسي كه همين نزديكي ها بوده،
![]()
![]()
زندگی+تو=ارامش من
ارامش من -تو=دیوانگی
عشق+دیوانگی=تو
زندگی -تو=مرگ

قسم نخورکه روزگار به کام ما دو تا نبود
به هر کی عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود
بگو تا وقتی زنده ام نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا که باشی دلم واست پر می زنه


نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 17:3 موضوع | لینک ثابت
بگم دوست دارم ؟ نه خیلی تکراريه !
بگم عاشقتم ؟ نه این برات خيلی کمه !
بگم نفس منی ؟ اونجوری ديگه بايد نفسمو تو سينه حبس کنم ! آخه... آخه میخوام همیشه
پیشم باشی....
نمیخوام حتی یه لحظه ازم جدا بشی ...!
اینجوری نمیشه، اصلا همه رو با هم میگم:
عشق من، تو همه هستیه منی... تا پای جون دوستت دارم... به خاطرت نفسمو تو سينه
حبس ميکنم
تا مطمین شی عاشقتم ....تا ابد























نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت

من براي سالها مي نويسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
هميشه يکي بود و يکي نبود




معلم گفت{الف}گفتم او.
معلم گفت{ب}گفتم با او
.معلم گفت{پ}گفتم پیش او.
معلم گفت{ج}خواستم بگویم جدایی گفت نگو
تقدیر با من و تو نیست




یه نصیحت: مواظب خودت باش،
یه خواهش: اصلا عوض نشو،
یه آرزو: فراموشم نكن،
یه دروغ: دوست ندارم،
یه حقیقت: دلم برات تنگ شده!...
من و تو 
من میام ولی تو می ری...
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:58 موضوع | لینک ثابت





زندگي دفتري از خاطرهاست...
يک نفر در دل شب، يک نفر در دل خاک...
يک نفر همدم خو شبختي هاست،
يک نفر همسفر سختي هاست،
چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...
ما همه مسافريم
گريه كردم اشك بر دلم مرهم نشد 
ناله كردم ذره اي از دردهايم كم نشد
در گلستان بوي گل بسيار بوييدم ولي
از هزاران گل ،گلي همچون تو پيدا نشد

نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
در پس این چهره
فریادی است
از جنس زمان
که پیر می شود
با نا گفته های عشق
گاهی می میرد در سکوت
و معنا می شود در
نگاه
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم
اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم
اگر اشك بودم به پايت مي گريستم
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم
ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم
دوستت دارم
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:47 موضوع | لینک ثابت

ديشب داشتم توگورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم
کارمي کرد قبر بود .پيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجود داره؟؟
همين طور که مي رفتم متوجه يک دل
شدم انگارتازه خاک شده بود.جلورفتم و ديدم روي سنگ قبرچند
تا برگ افتاده کنار قبر نشستم
وبراش دعا کردم وقتي برگ هارا کنار زدم ديدم ...اون دل همون
کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت
مي دوني زيباترين خط منحني دنيا چيه ؟ لبخندي که بي اراده رو لبهاي يک عاشق نقش مي بنده تا در نهايت سکوت فرياد بزنه : دوستت دارم بعضي وقتا چشمام به قلبم حسودي شون مي شه
مي دوني چرا ؟ چون تو هميشه توي قلبمي ولي از چشمم
دوري 








نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:23 موضوع | لینک ثابت
هنوز بی تو دل من عجیب بارانیست
هنوز یک تبسم کوتاه تو مرا کافیست
هنوز سهمم از نبودن تو
سکوت چلچله و اشک و.. آه بی تابیست
چه حس گنگ و غریبی است انزوای شبهایم
که گاه آسمان دلم تیره، گاه مهتابیست
تو از کدام رود کدام ابر زاده شدی
که آبی بیکرانه دریا ز وسعتت شاکیست
که آبی بیکرانه دریا ز وسعتت شاکیست
نوشته شده توسط شيدا در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
![]()
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی ترشده چشمام
خداحافظ کمی غمگین به یاداون همه تردید
به یاد اسمونی که من و از چشم تو می دید
اگه گفتم خدا حافظ نه اینکه رفتنم ساده ست
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خدا حافظ همین حالا
نوشته شده توسط شيدا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
***
فرقي نداره بي تو بهارمون باپاييز
نمي بيني که شعرام همه شدن غم انگيز
***
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بدنيست
اينجا ولي آسمون باريدن هم بلد نيست
***
غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
***
غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
من که خودم مي دونم که تو چقدر صبوري
***
غصه نخور مسافر بازم ميآي بزودي
مارو بگو چه کرديم از وقتي تونبودي

نوشته شده توسط شيدا در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 16:24 موضوع | لینک ثابت
بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
نوشته شده توسط شيدا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 16:0 موضوع | لینک ثابت
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

نوشته شده توسط شيدا در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 15:34 موضوع | لینک ثابت
زندگي مي گذرد چون برق و باد نمونده خاطره اي بر ياد
من موندم با يه دل بيقرار پشت اتاق پنجره چشم انتظار
من موندم با سايه تلخ خاطرات تو كنج ديوار اين اتاق
از در و ديوار اين اتاق مي باره بارون سرد سياه
سايه تلخ شكست شده مهمون اين دل تنها و دلتنگ
مهر سكوت و ياس خورده به اين دل سرخورده و تنگ
تو اين اتاق تنهاي شبا هواي دل ميشه باروني
تنها زمزمه بارون ميشه همدم اين دل مهتابي
نيست پناهي جز آبشار سرابي كه كند اين دل خشك را بهاري
نيست مونسي براي اين شبهاي تنهاي
در غم دوري يار دل ميشه پريشون حال
نيست اميدي بر ديدار دوباره يار
برق اون نگات ميره كم كم از ياد
من موندم با يه دل بيقرار از بازيهاي سخت روزگار

نوشته شده توسط شيدا در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت
گفتم که بعد ازآن همه محنت آن عشق و آن دنیای محبت
آن سر به زانو بردن و زاری. آن عشق وآن دلداری و یاری
تو مرا تنها نگذاری ...
گفتم پس از آن بی خبری ها آن گریه ها و دیوانه گری ها.
گر جان ز شیدایی به لب آری جز من به یاری دل نسپری تو
مرا تنها نگذاری ...
تا دلم مست و مد هوش تو شد گلشن عشقم در آغوش تو شد
گفتم که بیایی تو مرا تنها نگذاری ...
هر زمان بردی نام دگران چون مرا دیدی از غم نگران گفتی
که به جز من به جهان دلداده نداری تو مرا تنها نگذاری ...
گمان ندارم مرا دگر تو به غم جدایی بسپاری ز غم بمیرم اگر
تنها بی پناهم بگذاری مرا که ترسم خدا نکرده دگر نیایی به
برمن ندانی آن دم که بی تو هستم دلم چه آورد به سرم.....
..
نوشته شده توسط شيدا در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 ساعت 15:52 موضوع | لینک ثابت
نامه دادي خاندم انرا بسيار گريه كردم
گريه كردم،رنج بردم،روز خود را تار كردم
بوسه ها بر جاي دستت بر خطوط نامه دادم
نامه را چون روي تو از بوسه ها سرشار كردم
شب نخفتم،ماجراي رفتنت باكس نگفتم
در سكوت مرگ،خود را غرقه ي افكارم كردم
با دل آشفته ي ديوانه ترك خانه كردم
روح و جسم خويش را از دوريت بيمار كردم
صبر را دانسته اي تنها علاج دردهايم كردم
بهتر از هركس تو مي داني كه من اينكارو كردم
منكه گفته ام بارها تا زنده ام در انتظارم
گفته ي خويش را با سوگند تكرار كردم

به اشتباه جاي(شما)ي خشك مودبانه را با (تو)ي صميمانه عوض كردم و مرا به عوض (شما)،(تو) خواند.بي اختيار خوشبختي را ديدم كه به روح شيفته ي من بوسه مي زد.
اكنون متفكرانه پيش روي او ايستاده ام و نمي توانم لحظه اي ديده از ديده اش بگيرم،به زباني مي گويم(شما)چه با ادب هستيد اما در دل فكر مي كنم:چقدر(تو) را دوست دارم.
نوشته شده توسط شيدا در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 ساعت 16:8 موضوع | لینک ثابت
فرانسوي ها مي گن:عشق فراموش كردن خود در وجود كسي است كه هميشه و همه حال ما را به ياد دارد.
اسپانيايي ها مي گن:عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است.
ايراني ها مي گن:عشق سوءتفاهمي است كه به ازدواج مي انجامد.


نگاه اولت در من اثر كرد
نگاه دومت ديوانه ام كرد
نگاه سومت عاشقترم كرد
نگاه اخرت خاكسترم كرد

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت
عاقبت بر عشق من خنديد و رفت
اشك در چشمان زردم حلقه زد
بي مروت گريه ام را ديد و رفت
چشم از من كند و دل از من بريد
حال بيمار مرا فهميد و رفت
با غم هجرش مدارا مي كنم
گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

نوشته شده توسط شيدا در جمعه سی و یکم شهریور 1385 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
به كوه گفتم عشق چيست؟لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟باريد
به باد گفتم عشق چيست؟وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست

خدا به انسان ۲ تا گوش داد ۲ تا دست داد ۲ تا پا داد
اما مي دوني چرا يكدونه قلب داد؟
چون مي خواست تو دنبال دوميش باشي

نوشته شده توسط شيدا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته دلتنگ خنده هاي توام
در اين ديار غريبه من اشناي توام
هميشه در ان كوچه هاي خاكي عشق
به انتظار طلوع دو چشم توام



طوريم نيست خورد و خميرم فقط همين
كم مانده است بي تو بميرم فقط همين
از هر چه هست و نيست گذشتم ولي هنوز
در مرز چشمهاي تو گيرم فقط همين


پرسيدم: منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو؟
گفت:تورو
پرسيد:تو چي؟منو بيشتر دوست داري يا زندگي رو؟
گفتم:زندگي رو
قهر كرد و رفت براي هميشه......ديگه برنگشت....
اخه نمي دونست اون همه ي زندگيم بود

نوشته شده توسط شيدا در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
ببين دنيا چقدر خسيسه براي كم كسي خوب مي نويسه يكي تو بيداري غرق خنده است يكي تو خوابم پلكاش خيسه خيسه ![]()

همه خسته درا بسته بغض اسمون شكسته شبا سرد خونه تاريك دله من يكجا نشسته
توي كوچه روي ناودون صداي گريه بارون ياد اون خنده ي اخر دلمو كرده پريشون

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نكن برو زير بارون ببين چند تا از دونه هاي بارون و مي توني بگيري اندازه ي قطره هايي كه گرفتي دوستم داري اندازه ي قطراتي كه نتونستي بگيري دوستت دارم ![]()
![]()

يه روز عشق از دوستي پرسيد:
تفاوت منو تو در چيست؟
دوستي گفت من ديگران را به
سلامي اشنا مي كنم تو به نگاهي....
من انان را با دروغ جدا مي كنم
تو با مرگ
نوشته شده توسط شيدا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 23:42 موضوع | لینک ثابت
معلم پرسيد عشق چند بخشه؟
يكباره دستم رو بالا و پايين آوردم و گفتم يك بخشه
ولي امروز فهميدم كه عشق سه بخشه:
عطش تورو ديدن
شوق با تو بودن
اندوه بي تو بودن![]()

عشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است . عشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است.عشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است.عشق كنار كشيدن و جا زدن نيست بلكه صبر داشتن و ادامه دادم است.![]()
![]()
![]()
![]()

سعي كن هميشه كسي رو دوست داشته باشي
كه قلبش اونقدر بزرگ باشه كه واسه جا كردن خودت
توي قلبش مجبور نباشي خودتو كوچيك كني

نوشته شده توسط شيدا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 23:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY